دراين روزهاي تابستان اسمان انقدر صاف است كه تو مي تواني خورشيد راازفاصله ي دور در دست بگيري وشبها

 شاهد پرواز پرندگان در اسمان ابي باشي .عشق من و توتازه پا گرفته بود وقلب هايما ن به روشني صبح مي ماندند.

روزهايمان، روزهاي باطراوتمان همراه باخاطره هامي گذشت وشبهاي طولاني با شنيدن اواز پرندگان،اگر تو بودي ،اگر تو بودي.... اما اگر تو بماني من روزها وشبهاي خوبتري  براي تو خواهم ساخت اما نه مانند روزها وشبهاي

گذشته ،با هم به سوي خورشيدو روشنايي مي رويم،بر دانه هاي باران سوار مي شويم با درختان گفتگو خواهيم كرد و باد را خواهيم پرستيد با اين حال اگر بروي احساس مي كنم براي من به انداره ي كافي عشق به جاي گذاشته اي انقدر كه مي توان تمام وجودم را به خودت اختصاص بدهي، اگر تو بروي.........

مي دانم كه خواهي رفت و تمام دنيا اين را مي دانند ولي برگرد و در راه عشقمان بكوش،من تمام احساسم و تمام وجودم در پايت مي ريزم اگر تو مرا ترك كني من خواهم مرد ، اگر تو بروي...... اما اگر بماني من شب هاي خوبي

براي تو خواهم ساخت نه شب هايي مثل گذشته ونه چون شب هاي اينده، با لبخند ت مرا به سوي خود جلب خواهي كرد در بازوهايم خواهي بود  ومن باچشمانت راز دل خواهم گفت چشمهايي كه خيلي دوستشان دارم از تو

مي خواهم كه مرا ترك نكني خواهش مي كنم نرو.........من بارها عاشق بودم و خيلي خوب رموز عشق را مي شناسم احساس مي كنم رفتار تو با من طوري ديگر شده ومن قادر به ادامه ي اين وضع نيستم من هرگز دوباره

عاشق نخواهم شد . هر چه را كه درباره ي تو مي شنيدم باور نمي كردم و انها را دروغ مي دانستم ولي وقتي تو را با او ديدم درمانده شدم و سخت گريستم من هرگز دوباره عاشق نخواهم شد،من قلبم را به سادگي به تو سپردم و

تمام غرورم را به پايت ريختم ، وقتي تو دل به ديگري دادي احساس كردم كه ديگر خرد شدم من هرگز دوباره عاشق نخواهم شد.........چرا خورشيد هنوز مي درخشد ،چرا دريا به سوي ساحل مي شتابد ،انها نمي دانند پايان دنيا فرا

رسيده زيرا تو ديگر مرا دوست نداري . چرا پرندگان هنوز مي خوانند ،چرا ستارگان در اسمان مي درخشنند انها نمي دانند پايان دنيا فرا رسيده دنيا پايان يافت وقتي من عشق تو را از دست دادم... هرروز صبح كه از خواب برمي خيزم

تعجب مي كنم چرا همه چير مثل گذشته است نمي فهمم نه نمي توانم بفهمم چطور همه چيز عادي است چرا هنوز قلب من مي تپد چرا چشمان من گريان است ، انها نمي دانند پايان دنيا فرا رسيده ،دنيا پايان يافت وقتي تو با

من وداع گقتي ، ...................سراسر تابستان كوشش كردم به تو فكر نكنم اما هر چه بيشتر سعي مي كنم اين حقيقت را بيشتر در مي يابم كه نمي توانم گذ شته را فراموش كنم ، وقتي تو را داشتم چقدر خوشحال بودم اما ان

روزها كه با هم بوديم چه زود گذشت و اين شب هاي بدون تو چقدر طولاني هستنند اين مهم نيست كه در كجا هستم وچه مي كنم فقط مي دانم به هر چه نگاه مي كنم تو را مي بينم به هر كجا كه مي روم تو انجا هستي

چشمانم را مي بندم اما باز هم تو را مي بينم من زندگي را بي تو نمي خواهم وجز تو به كسي عشق نمي ورزم به اميد روزي هستم كه تو به سويم باز گردي و براي هميشه نزدم بماني ،به هر راهي كه مي روم به تو مي رسم به

هر چه نگاه مي كنم تو را مي بينم ...زماني را كه من واو با هم بوديم خوب به خاطر مي اورم، با عشقي كه تصور مي كرديم براي هميشه خواهد ماند سخت همديگر را دوست داشتيم ،پرتوي ماه روشنگر راهمان بود،وچشمان او

روشني بخش فردايي كه در انتظارش بوديم ، ناگهان نمي دانم چه چيز عقيده ي او را تغيير داد ،بعد از او بازوان عشق پروري نبود تا به رويم گشوده شود ،......هر روز را به شب مي رسانيم در حالي كه اميدي براي زندگي نداريم من

نمي توانم بي او در اين دنيا زندگي كنم اگر تو او را ديدي به او بگو كه هنوز دوستش دارم بگو كه هنوز قلبم برايش مي تپد....

 

 

Back