[براي خون و ماتيك ] [ تا شكوفه سرخ يك پيراهن] [ خواب و جنگير] [سرود مردي كه خودش را كشته است] [ مرثيه] [سرودبرزگ]                    

براي خون و ماتيك

ـ «اين بازوان اوست

با داغ هاي بوسة بسيارها گناهش

وينك خليج ژرف نگاهش

كاندر كبود مردمك بي حياي آن

فانوس صد تمنا ـ گنگ و نگفتني ـ

با شعلة لجاج و شكيبائي

مي سوزد.

وين، چشمه سار جادويي تشنگي فزاست

اين چشمة عطش

كه بر او هر دم

حرص تلاش گرم همآغوشي

تبخاله هاي رسوايي

مي آورد به بار.

 

شور هزار مستي ناسيراب

مهتاب هاي گرم شراب آلود

آوازهاي مي زدة بي رنگ

با گونه هاي اوست،

رقص هزار عشوة دردانگيز

با ساق هاي زندة مرمر تراش او.

 

گنج عظيم هستي و لذت را

پنهان به زير دامن خود دارد

و اژدهاي شرم را

افسون اشتها و عطش

از گنج بي دريغش مي راند . . .»

 

بگذار اين چنين بشناسد مرد

در روزگار ما

آهنگ و رنگ را

زيبايي و شكوه و فريبندگي را

زندگي را.

حال آن كه رنگ را

در گونه هاي زرد تو مي بايد جويد، برادرم!

در گونه هاي زرد تو

وندر

اين شانة برهنة خون مرده،

از همچو خود ضعيفي

مضراب تازيانه به تن خورده،

بارگران خفت روحش را

بر شانه هاي زخم تنش برده!

 

حال آن كه بي گمان

در زخم هاي گرم بخارآلود

سرخي شكفته تر به نظر مي زند ز سرخي لب ها

و بر سفيدناكي اين كاغذ

رنگ سياه زندگي دردناك ما

برجسته تر به چشم خدايان

تصوير مي شود . . .

 

 

هي!

شاعر!

هي!

سرخي، سرخي است:

لب ها و زخم ها!

ليكن لبان يار تو را خنده هر زمان

دندان نما كند،

زان پيشتر كه بيند آن را

چشم عليل تو

چون «رشته يي زلؤلؤ تر، بر گل انار» ـ

آيد يكي جراحت خونين مرا به چشم

كاندر ميان آن

پيداست استخوان؛

زيرا كه دوستان مرا

زان پيشتر كه هيتلر ـ قصاب «آوش ويتس»

در كوره هاي مرگ بسوزاند،

هم گام ديگرش

بسيار شيشه ها

از صمغ سرخ خون سياهان

سرشار كرده بود

در هارلم و برانكس

انبار كرده بود

كند تا

ماتيك از آن مهيا

لابد براي يار تو، لب هاي يار تو!

 

 

بگذار عشق تو

در شعر تو بگريد . . .

 

بگذار درد من

در شعر من بخندد . . .

 

بگذار سرخ خواهر همزاد زخم ها و لبان باد!

زيرا لبان سرخ، سرانجام

پوسيده خواهد آمد چون زخم هاي سرخ

وين زخم هاي سرخ، سرانجام

افسرده خواهد آمد چونان لبان سرخ؛

وندر لجاج ظلمت اين تابوت

تابد به ناگزير درخشان و تابناك

چشمان زنده يي

چون زهره ئي به تارك تاريك گرگ و ميش

چون گرمساز اميدي در نغمه هاي من!

 

 

بگذار عشق اين سان

مرداروار در دل تابوت شعر تو

ـ تقليد كار دلقك قاآني ـ

گندد هنوز و

باز

خود را

تو لاف زن

بي شرم تر خداي همه شاعران بدان!

 

ليكن من (اين حرام،

اين ظلم زاده، عمر به ظلمت نهاده،

اين برده از سياهي و غم نام)

بر پاي تو فريب

بي هيچ ادعا

زنجير مي نهم!

فرمان به پاره كردن اين طومار مي دهم!

گوري ز شعر خويش

كندن خواهم

وين مسخره خدا را

با سر

درون آن

فكندن خواهم

و ريخت خواهمش به سر

خاكستر سياه فراموشي . . .

 

 

بگذار شعر ما و تو

باشد

تصوير كار چهرة پايان پذيرها:

تصوير كار سرخي لب هاي دختران

تصوير كار سرخي زخم برادران!

و نيز شعر من

يك بار لااقل

تصوير كار واقعي چهرة شما

دلقكان

دريوزگان

شاعران

[براي خون و ماتيك ] [ تا شكوفه سرخ يك پيراهن] [ خواب و جنگير] [سرود مردي كه خودش را كشته است] [ مرثيه] [سرودبرزگ]                              

تا شكوفة سرخ يك پيراهن

سنگ مي كشم بر دوش،

سنگ الفاظ

سنگ قوافي را.

و از عرقريزان غروب، كه شب را

در گود تاريكش

مي كند بيدار،

و قيراندود مي شود رنگ

در نابينائي تابوت،

و بي نفس مي ماند آهنگ

از هراس انفجار سكوت،

 

من كار مي كنم

كار مي كنم

كار

و از سنگ الفاظ

بر مي افرازم

استوار

ديوار،

تا بام شعرم را بر آن نهم

تا در آن بنشينم

در آن زنداني شوم . . .

 

من چنينم. احمقم شايد!

كه مي داند

كه من بايد

سنگ هاي زندانم را به دوش كشم

بسان فرزند مريم كه صليبش را،

و نه بسان شما

كه دستة شلاق دژخيم تان را مي تراشيد

از استخوان برادرتان

و رشتة تازيانة جلادتان را مي بافيد

از گيسوان خواهران

و نگين به دستة شلاق خودكامگان مي نشانيد

از دندان هاي شكستة پدرتان!

 

 

و من سنگ هاي گران قوافي را بر دوش مي برم

و در زندان شعر

محبوس مي كنم خود را

بسان تصويري كه در چارچوبش

در زندان قابش.

و اي بسا

تصويري كودن

از انساني ناپخته:

از من ساليان گذشته

گمگشته

كه نگاه خردسال مرا دارد

در چشمانش،

و من كهنه تر به جا نهاده است

تبسم خود را

بر لبانش،

و نگاه امروز من بر آن چنان است

كه پشيماني

به گناهانش!

 

تصويري بي شباهت

كه اگر فراموش مي كرد لبخندش را

و اگر كاويده مي شد گونه هايش

به جست و جوي زندگي

و اگر شيار بر مي داشت پيشانيش

از عبور زمان هاي زنجير شده با زنجير بردگي

مي شد من!

 

مي شد من

عيناً!

 

مي شد من كه سنگ هاي زندانم را بر دوش

مي كشم خاموش،

و محبوس مي كنم تلاش روحم را

در چار ديوار الفاظي كه

مي تركد سكوت شان

در خلإ آهنگ ها

كه مي كاود بي نگاه چشم شان

در كوير رنگ ها . . .

 

مي شد من

عيناً!

 

مي شد من كه لبخنده ام را از ياد برده ام،

و اينك گونه ام . . .

و اينك پيشانيم . . .

 

 

چنينم من

ـ زنداني ديوارهاي خوشاهنگ الفاظ بي زبان ـ

چنينم من!

تصويرم را در قابش محبوس كرده ام

و نامم را در شعرم

و پايم را در زنجير زنم

و فردايم را در خويشتن فرزندم

و دلم را در چنگ شما . . .

در چنگ همتلاشي با شما

كه خون گرم تان را

به سربازان جوخة اعدام

مي نوشانيد

كه از سرما مي لرزند

و نگاه شان

انجماد يك حماقت است.

شما

كه در تلاش شكستن ديوارهاي دخمة اكنون خويشيد

و تكيه مي دهيد از سر اطمينان

بر آرنج

مجري عاج جمجمه تان را

و از دريچة رنج

چشم انداز طعم كاخ روشن فرداتان را

در مذاق حماسة تلاش تان مزمزه مي كنيد.

 

شما . . .

و من . . .

شما و من

و نه آن ديگران كه مي سازند

دشنه

براي جگرشان

زندان

براي پيكرشان

رشته

براي گردن شان.

و نه آن ديگرتران

كه كورة دژخيم شما را مي تابانند

با هيمة باغ من

و نان جلاد مرا برشته مي كنند

در خاكستر زاد و رود شما.

 

 

و فردا كه فرو شدم در خاك خونالود تبدار،

تصوير مرا به زير آريد از ديوار

از ديوار خانه ام.

 

تصويري كودن را كه مي خندد

در تاريكي ها و در شكست ها

به زنجيرها و به دست ها.

و بگوئيدش:

«تصوير بي شباهت!

به چه خنديده اي؟»

و بياويزيدش

ديگر بار

واژگونه

رو به ديوار!

 

و من همچنان مي روم

با شما و براي شما

ـ براي شما كه اين گونه دوستارتان هستم. ـ

و آينده ام را چون گذشته مي روم سنگ بردوش:

سنگ الفاظ

سنگ قوافي،

تا زنداني بسازم و در آن محبوس بمانم:

زندان دوست داشتن.

 

دوست داشتن مردان

و زنان

 

دوست داشتن ني لبك ها

سگ ها

و چوپانان

دوست داشتن چشم به راهي،

و ضرب انگشت بلور باران

بر شيشة پنجره

دوست داشتن كارخانه ها

مشت ها

تفنگ ها

 

دوست داشتن نقشة يابو

با مدار دنده هايش

با كوه هاي خاصره اش،

و شط تازيانه

با آب سرخش

 

دوست داشتن اشك تو

بر گونة من

و سرور من

بر لبخند تو

 

دوست داشتن شوكه ها

گزنه ها و آويشن وحشي،

و خون سبز كلروفيل

بر زخم برگ لگد شده

 

دوست داشتن بلوغ شهر

و عشقش

دوست داشتن ساية ديوار تابستان

و زانوهاي بيكاري

در بغل

 

دوست داشتن جقه

وقتي كه با آن غبار از كفش بسترند

و كلاهخود

وقتي كه در آن دستمال بشويند

 

دوست داشتن شاليزارها

پاها و

زالوها

 

دوست داشتن پيري سگ ها

و التماس نگاه شان

و درگاه دكة قصابان،

تيپاخوردن

و بر ساحل دورافتادة استخوان

از عطش گرسنگي

مردن

 

دوست داشتن غروب

با شنگرف ابرهايش،

و بوي رمه در كوچه هاي بيد

 

دوست داشتن كارگاه قاليبافي

زمزمة خاموش رنگ ها

تپش خون پشم در رگ هاي گره

و جان هاي نازنين انگشت

كه پامال مي شوند

 

دوست داشتن پائيز

با سرب رنگي آسمانش

 

دوست داشتن زنان پياده رو

خانه شان

عشق شان

شرم شان

 

دوست داشتن كينه ها

دشنه ها

و فرداها

 

دوست داشتن شتاب بشكه هاي خالي تندر

بر شيب سنگفرش آسمان

دوست داشتن بوي شور آسمان بندر

پرواز اردك ها

فانوس قايق ها

و بلور سبز رنگ موج

با چشمان شبچراغش

 

دوست داشتن درو

و داس هاي زمزمه

 

دوست داشتن فريادهاي ديگر

 

دوست داشتن لاشة گوسفند

بر چنگ مردك گوشت فروش

كه بي خريدار مي ماند

مي گندد

مي پوسد

 

دوست داشتن قرمزي ماهي ها

در حوض كاشي

دوست داشتن شتاب

و تأمل

دوست داشتن مردم

كه مي ميرند

آب مي شوند

و در خاك خشك بي روح

دسته دسته

گروه گروه

انبوه انبوه

فرو مي روند

فرو مي روند

و فرو

مي روند

 

دوست داشتن سكوت و زمزمه و فرياد

 

دوست داشتن زندان شعر

با زنجيرهاي گرانش:

ـ زنجير الفاظ

زنجير قوافي . . .

 

 

و من همچنان مي روم:

در زنداني كه با خويش

در زنجيري كه با پاي

در شتابي كه با چشم

در يقيني كه با فتح من مي رود دوش با دوش

از غنچة لبخند تصوير كودني كه بر ديوار ديروز

تا شكوفة سرخ يك پيراهن

بر بوتة يك اعدام:

تا فردا!

 

 

چنينم من:

قلعه نشين حماسه هاي پر از تكبر

سمضربة پر غرور اسب وحشي خشم

بر سنگفرش كوچة تقدير

كلمة وزشي

در توفان سرود بزرگ يك تاريخ

محبوسي

در زندان يك كينه

برقي

در دشنة يك انتقام

و شكوفة سرخ پيراهني

در كنار راه فرداي بردگان امروز.

[براي خون و ماتيك ] [ تا شكوفه سرخ يك پيراهن] [ خواب و جنگير] [سرود مردي كه خودش را كشته است] [ مرثيه] [سرودبرزگ]                              

خواب وجينگر

خواب چون درفكند از پايم

خسته مي خوابم از آغاز غروب

ليك آن هرزه علف ها كه به دست

ريشه كن مي كنم از مزرعه، روز،

مي كنم شان شب در خواب، هنوز . . .

[براي خون و ماتيك ] [ تا شكوفه سرخ يك پيراهن] [ خواب و جنگير] [سرود مردي كه خودش را كشته است] [ مرثيه] [سرودبرزگ]                                

سرود مردي كه خودش را كشته است

نه آبش دادم

نه دعائي خواندم،

خنجر به گلويش نهادم

و در احتضاري طولاني

او را كشتم.

 

به او گفتم:

«ـ به زبان دشمن سخن مي گوئي!»

و او را

كشتم!

 

 

 

نام مرا داشت

و هيچ كس همچنو به من نزديك نبود،

و مرا بيگانه كرد

با شما،

با شما كه حسرت نان

پا مي كوبد در هر رگ بي تاب تان.

 

و مرا بيگانه كرد

با خويشتنم

كه تن پوشش حسرت يك پيراهن است.

 

و خواست در خلوت خود به چار ميخم بكشد.

من اما مجالش ندادم

و خنجر به گلويش نهادم.

 

آهنگي فراموش شده را در تنبوشة گلويش قرقره كرد

و در احتضاري طولاني

شد سرد

و خوني از گلويش چكيد

به زمين،

يك قطره

همين!

 

خون آهنگ هاي فراموش شده

نه خون «نه!»،

خون قاديكلا

نه خون «نمي خواهم!»،

خون «پاشاهي كه چل تا پسر داشت«

نه خون «ملتي كه ريخت و تاج ظالمو از سرش ورداشت«،

خون شانه بالا انداختن، سر به زير افكندن،

خون نظامي ها ـ وقتي كه منتظر فرمان آتشند ـ ،

خون ديروز

خون خواستني به رنگ ندانستن

به رنگ خون پدران داروين

به رنگ خون ايمان گوسفند قرباني

به رنگ خون سرتيپ زنگنه

و نه به رنگ خون نخستين ماه مه

و نه به رنگ خون شما همه

كه عشق تان را نسنجيده بودم!

 

 

 

به زبان دشمن سخن مي گفت

اگر چه نگاهش دوستانه بود،

و همين مرا به كشتن او واداشت . . .

 

 

 

در رؤياي خود بود . . .

 

به من گفت او: «ـ لرزشي باشيم در پرچم،

پرچم نظامي هاي اروميه!»

بدو گفتم من: «ـ نه!

خنجري باشيم

بر حنجره شان!»

 

به من گفت او: «ـ بايد

به دارشان آويزيم!»

بدو گفتم من: «ـ بگذار

از دار

به زيرمان آرند!»

 

به من گفت او: «ـ لبي بايد بوسيد.»

بدو گفتم من: «ـ لب مار شكست را، رسوائي را!» . . .

&nbs