در شب تيره، ديوانه اي كاو
دل به رنگي گريزان سپرده،
د دره ش سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ي گياهي فسرده
مي كند داستاني غم
آور.
در ميان بس آشفته مانده،
قصه ي دانه اش هست و دامي.
وز همه گفته نا گفته مانده
از دلي رفته دارد پيامي.
داستان از خيالي
پريشان:
ـ «اي دل من، دل من، دل
من!
بينوا، مضطرا، قابل من!
با همه خوبي و قدر و دعوي
از تو آخر چه شد حاصل من،
جز سرشكي به رخساره
ي غم؟
آخر - اي بينوا دل! ـ چه
ديدي
كه ره رستگاري بريدي؟
مرغ هرزه درايي، كه بر هر
شاخي و شاخساري پريدي
تا بماندي زبون و
فتاده؟
مي توانستي اي دل، رهيدن
گر نخوردي فريب زمانه،
آنچه ديدي، ز خود ديدي و
بس
هر دمي يك ره و يك بهانه،
تا تو ـ اي مست! ـ
با من ستيزي،
تا بسر مستي و غمگساري
با «فسانه» كني دوستاري.
عالمي دايم از وي گريزد،
با تو او را بود سازگاري
مبتلايي نيابد به از
تو.»
افسانه:
«مبتلايي كه ماننده ي او
كس در اين راه لغزان
نديده.
آه! ديري است كاين قصه
گويند:
از بر شاخه مرغي پريده
مانده بر جاي از او
آشيانه.
ليك اين آشيان ها سراسر
بر كف بادها اندر آيند.
رهروان اندر اين راه هستند
كاندر اين غم، به غم مي
سرايند . . .
او يكي نيز از
رهروان بود.
در بر اين خرابه مغازه،
وين بلند آسمان و ستاره
سال ها با هم افسرده بوديد
وز حوادث به دل پاره پاره،
او ترا بوسه مي زد،
تو او را» . . .
عاشق:
«سال ها با هم افسرده بوديم
سال ها همچو واماندگاني،
ليك موجي كه آشفته مي رفت
بودش از تو به لب داستاني.
مي زدت لب، در آن
موج، لبخند.»
افسانه:
«من بر آن موج آشفته ديدم
يكه تازي سراسيمه.»
عاشق:
«اما
من سوي گلعذاري رسيدم
در همش گيسوان چون معما،
همچنان گردبادي
مشوش.»
افسانه:
«من در اين لحظه، از راه پنهان
نقش مي بستم از او بر
آبي.»
عاشق:
«آه! من بوسه مي دادم از دور
بر رخ او به خوابي ـ چه
خوابي! ـ
با چه تصويرهاي
فسونگر!
اي افسانه، فسانه، فسانه!
اي خدنگ ترا من نشانه!
اي علاج دل، اي داروي درد
همره گريه هاي شبانه!
با من سوخته در چه
كاري؟
چيستي! اي نهان از نظرها!
اي نشسته سر رهگذرها!
از پسرها همه ناله بر لب،
ناله ي تو همه از پدرها!
تو كه اي؟ مادرت كه؟
پدرت كه؟
چون ز گهواره بيرونم آورد
مادرم، سرگذشت تو مي گفت،
بر من از رنگ و روي تو مي
زد،
ديده از جذبه هاي تو مي
ختف.
مي شدم بيهش و محو و
مفتون.
رفته رفته كه بر ره فتادم
از پي بازي بچگانه،
هر زماني كه شب در رسيدي،
بر لب چشمه و رودخانه
در نهان، بانگ تو مي
شنيدم.
اي فسانه! مگر تو نبودي
آن زماني كه من در صحاري،
مي دويدم چو ديوانه، تنها،
داشتم زاري و اشكباري،
تو مرا اشك ها مي
ستردي؟
آن زماني كه من، مست گشته،
زلف ها مي فشاندم بر باد،
تو نبودي مگر كه هم آهنگ
مي شدي با من زار و ناشاد،
مي زدي بر زمين
آسمان را؟
در بر گوسفندان، شبي تار
بودم افتاده من، زرد و
بيمار؛
تو نبودي مگر آن هيولا،
ـ آن سياه مهيب شرربار ـ
كه كشيدم ز بيم تو
فرياد؟
دم، كه لبخنده هاي بهاران
بود با سبزه ي جويباران
از بر پرتو ماه تابان،
در بن صخره ي كوهساران،
هر كجا، بزم و رزمي
ترا بود.
بلبل بينوا ناله مي زد.
بر رخ سبزه، شب ژاله مي
زد.
روي آن ماه، از گرمي عشق،
چون گل نار تبخاله مي زد.
مي نوشتي تو هم
سرگذشتي . . .
سر گذشت مني ـ اي فسانه! ـ
كه پريشاني و غمگساري؟
يا دل من به تشويش بسته
يا كه دو ديده ي اشكباري؟
يا كه شيطان رانده ز
هر جاي؟
قلب پر گير و دار مني تو
كه چنين ناشناسي و گمنام؟
يا سرشت مني، كه نگشتي
در پي رونق و شهرت و نام؟
يا تو بختي كه از من
گريزي؟
هر كس از جانب خود ترا
راند
بي خبر كه تويي جاودانه.
تو كه اي؟ ـ اي زهر جاي
رانده ـ
با منت بوده ره، دوستانه؟
قطره ي اشكي آيا تو،
يا غم؟
ياد دارم شبي ماهتابي
بر سر كوه «نوبن» نشسته،
ديده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغاي دو ديده رسته،
باد سردي دميده از
بر كوه
گفت با من كه: «اي طفل
محزون!
از چه از خانه ي خود
جدايي؟
چيست گمگشته ي تو در اين
جاي؟
طفل! گل كرده با دلربايي
كر گويجي در اين دره
ي تنگ».
چنگ در زلف من زد چو شانه،
نرم و آهسته و دوستانه
با من خسته ي بينوا داشت
بازي و شوخي بچگانه . . .
اي فسانه! تو آن باد
سردي؟
اي بسا خنده ها كه زدي تو
بر خوشي و بدي گل من.
اي بسا كامدي اشك ريزان
بر من و بر دل و حاصل من.
تو ددي، يا كه رويي
پريوار؟
ناشناسا! كه هستي كه هر جا
با من بينوا بوده اي تو؟
هر زمانم كشيده در آغوش،
بيهشي من افزوده اي تو؟
اي فسانه! بگو،
پاسخم ده!» . . .
افسانه:
«بس كن از پرسش ـ اي سوخته دل! ـ
بس كه گفتي دلم ساختي خون.
باورم شد كه از غصه مستي.
هر كه را غم فزون، گفته
افزون!
عاشقا! تو مرا مي
شناسي:
از دل بي هياهو نهفته،
من يك آواره ي آسمانم.
وز زمان و زمين بازمانده،
هر چه هستم، بر عاشقانم:
آنچه گويي منم، و
آنچه خواهي.
من وجودي كهن كار هستم،
خوانده ي بي كسان گرفتار.
بچه ها را به من، مادر پير
بيم و لرزه دهد، در شب
تار.
من يكي قصه ام بي سر
و بن!»
عاشق:
«تو يكي قصه اي؟»
افسانه:
«آري، آري
قصه ي عاشق بيقراري.
نا اميدي، پر از اضطرابي
كه به اندوه شب زنده داري
سال ها در غم و
انزوا زيست.
قصه ي عاشقي پر ز بيمم
گر مهيبم چو ديو صحاري،
ور مرا پيرزن روستايي
غول خواند زآدم فراري،
زاده ي اضطراب
جهانم.
يك زمان دختري بوده ام من.
نازنين دلبري بوده ام من.
چشم ها پر ز آشوب كرده،
يكه افسونگري بوده ام من.
آمدم بر مزاري نشسته
چنگ سازنده ي من به دستي،
دست ديگر يكي جام باده.
نغمه اي ساز نا كرده، سر
مست،
شب ز چشم سياهم، گشاده
قطره قطره سرشك پر
از خون
در همين لحظه، تاريك مي شد
در افق، صورت ابر خونين.
در ميان زمين و فلك بود
اختلاط صداهاي سنگين.
دود از اين خيمه مي
رفت بالا.
خواب آمد مرا ديدگان بست
جام و چنگم فتادند از دست
چنگ پاره شد و جام بشكست،
من ز دست دل و دل ز من
رست،
رفتم و ديگرم تو
نديدي.
اي بسا وحشت انگيز شب ها
كز پس ابرها شد پديدار
قامتي كه ندانستي اش كيست،
باصدايي حزين و دل آزار
نام من در بن گوش تو
گفت . . .
عاشقا! من همان ناشناسم
آن صدايم كه از دل برآيد.
صورت مردگان جهانم.
يك دمم كه چو برقي سرآيد.
قطره ي گرم چشمي ترم
من.
چه در آن كوه ها داشت مي
ساخت
دست مردم، بيالوده در گل؟
ليك افسوس! از آن لحظه
ديگر
ساكنين را نشد هيچ حاصل.
سال هاي طي شدند از
پس هم . . .
يك گوزن فراري در آنجا
شاخه اي را ز برگش تهي كرد
. . .
گشت پيدا صداهاي ديگر . .
.
شكل مخروطي خانه اي فرد .
. .
گله ي چند بز در
چراگاه . . .
بعد از آن، مرد چوپان پيري
اندر آن تنگنا جست خانه.
قصه اي گشت پيدا، كه در آن
بود گم هر سراغ و نشانه،
كرد از من درين راه
معني . . .
كي دلي با خبر بود از اين
راز
كه بر آن جغد هم خواند
غمناك؟
ريخت آن خانه ي شوق از هم،
چون نه جز نقش آن ماند
برخاك،
هر چه، بگريست، جز
چشم شيطان!»
عاشق:
«اي فسانه! خسانند آنان
كه فروبسته ره را به
گلزار.
خس، به صد سال طوفان
ننالد.
گل، ز يك تندباد است
بيمار.
تو مپوشان سخن ها كه
داري . . .
تو بگو با زبان دل خود،
ـ هيچكس گوي نپسندد آن را
ـ
مي توان حيله ها راند در
كار،
عيب باشد ولي نكته دان را
نكته پوشي پي حرف
مردم.
اين، زبان دل افسردگان
است،
نه زبان پي نام خيزان،
گوي در دل نگيرد كسش هيچ.
ما كه در اين جهانيم سوزان
حرف خود را بگيريم
دنبال:
كي در آن كلبه هاي دگر
بود؟»
افسانه:
«هيچكس جز من، اي عاشق مست!
ديدي آن شور و بشنيدي آن
بانگ
از بن بام هايي كه بشكست،
روي ديوارهايي كه
ماندند. . .
در يكي كلبه ي خرد چوبين،
طرف ويرانه اي، ياد داري؟
كه يكي پيرزن روستايي
پنبه مي رشت و مي كرد
زاري،
خامشي بود و تاريكي
شب. . .
باد سرد از برون نعره مي
زد.
آتش اندر دل كلبه مي سوخت.
دختري ناگه از در درآمد
كه همي گفت و بر سر همي
كوفت:
ـ «اي دل من، دل من،
دل من!»
آه از قلب خسته برآورد.
در بر مادر افتاد و شد سرد
اين چنين دختر بيدلي را
هيچ داني چه زار و زبون
كرد؟
عشق فاني كننده، منم
عشق!
حاصل زندگاني منم، من!
روشني جهاني منم، من!
من، فسانه، دل عاشقانم،
گر بود جسم و جاني، منم،
من!
من گل عشقم و زاده ي
اشك!
ياد مي آوري آن خرابه،
آن شب و جنگل «آليو» را
كه تو از كهنه ها مي شمردي
مي زدي بوسه خوبان نو را؟
زان زمان ها مرا
دوست بودي.»
عاشق:
«آن زمان ها، كه از آن به ره ماند
همچنان كز سواري غباري. .
.»
افسانه:
«تند خيزي كه، ره شد پس از او
جاي خالي نماي سواري
طعمه ي اين بيابان
موحش. . .»
عاشق:
«ليك در خنده اش، آن نگارين،
مست مي خواند و سرمست مي
رفت.
تا شناسد حريفش به مستي،
جام هر جاي بر دست مي رفت.
چه شبي! ماه خندان،
چمن نرم!»
افسانه:
«آه، عاشق! سحر بود آندم.
سنيه ي آسمان باز و روشن.
جرسش را بجا ماند شيون.
آتشش را اجاقي كه شد
سرد.»
عاشق:
«كوه ها راست استاده بودند.
دره ها همچو دزدان خميده.»
افسانه:
«آري اي عاشق! افتاده بودند
دل ز كف دادگان، وارميده؛
داستانيم از آنجاست
در ياد:
هر كجا فتنه بود و شب و
كين،
مردمي، مردمي كرده نابود
بر سر كوه هاي «كپاچين»
نقطه اي سوخت در پيكر دود،
طفل بيتابي آمد به
دنيا. . .
تا بهم يار و دمساز باشيم،
نكته ها آمد از قصه كوتاه.
اندر آن گوشه، چوپان زني،
زود
ناف از شير خواري ببريد.»
عاشق:
«آه!
چه زماني، چه دلكش زماني!
قصه ي شادمان دلي بود،
باز آمد سوي خانه ي دل. .
.»
افسانه:
«عاشقا» جغد گو بود، و بودش
آشنايي به ويرانه ي دل.»
عاشق:
«آري افسانه! يك جغد غمناك.
هر دم امشب، از آنان كه
بودند
ياد مي آورد جغد باطل،
ايستاده است، استاده گويي
آن نگارين به ويران «ناتل»
دست بر دست و با چشم
نمناك.»
افسانه:
«آمده از مزار مقدس
عاشقا! راه درمان بجويد.»
عاشق:
«آمده با زباني كه دارد
قصه ي رفتگان را بگويد.
زندگان را ببايد در
اين غم.»