[ايمان بياوريم به آغاز فرد سرد ] [ پرنده مردني است] [ پنجره] [دختر و بهار] [ دريايي][ ديدار تلخ][ ديو شب][ رميده][ شعله رميده][ كسي كه مثل هيچ كس نيست ] [يادي از گذشته ]                             

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

و اين منم

زني تنها

در آستانه‌ي فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده‌ي زمين

و يأس ساده و غمناك آسمان

و ناتواني اين دست‌هاي سيماني

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دي ماه است

من راز فصل‌ها را مي‌دانم

و حرف لحظه‌ها را مي‌فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاك، خاك پذيرنده

اشارتيست به آرامش

 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 

در كوچه باد مي‌آيد

در كوچه باد مي‌آيد

و من به جفت‌گيري گل‌ها مي‌انديشم

به غنچه‌هايي با ساق‌هاي لاغر كم خون

و اين زمان خسته‌ي مسلول

و مردي از كنار درختان خيس مي‌گذرد

مردي كه رشته‌هاي آبي رگ‌هايش

مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش

بالا خزيده‌اند

و در شقيقه‌هاي منقلبش آن هجاي خونين را

تكرار مي‌كنند

ـ سلام

ـ سلام

و من به جفت‌گيري گل‌ها مي‌انديشم

 

در آستانه‌ي فصلي سرد

در محفل عزاي آينه‌ها

و اجتماع سوگواري تجربه‌هاي پريد رنگ

و اين غروب بارور شده از دانش سكوت

 

چگونه مي‌شود به آنكسي كه مي‌رود اينسان

صبور،

سنگين،

سرگردان،

فرمان ايست داد.

چگونه مي‌شود به مرد گفت كه او زنده نيست، او هيچوقت زنده نبوده ست.

 

در كوچه باد مي‌آيد

كلاغ‌هاي منفرد انزوا

در باغ‌هاي پير كسالت مي‌چرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقيري دارد

 

آنها تمام ساده لوحي يك قلب را

با خود به قصر قصه‌ها بردند

و اكنون ديگر

ديگر چگونه يكنفر به رقص برخواند خاست

و گيسوان كودكيش را

در آب‌هاي جاري خواهد ريخت

و سيب را كه سرانجام چيده است و بوئيده است

در زير پا لگد خواهد كرد؟

 

اي يار، اي يگانه ترن يار

چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.

 

انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده نمايان شد

انگار از خطوط سبز تخيل بودند

آن برگ‌هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس مي‌زدند

انگار

آن شعله‌ي بنفش كه در ذهن پاك پنجره‌ها مي‌سوخت

چيزي بجر تصور معصومي از چراغ نبود.

 

در كوچه باد مي‌آيد

اين ابتداي ويرانيست

آن روز هم كه دست‌هاي تو ويران شدند باد مي‌آمد

ستاره‌هاي عزيز

ستاره‌هاي مقوائي عزيز

وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي‌گيرد

ديگر چگونه مي‌شود به سوره‌هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟

ما مثل مرده‌هاي هزاران هزار ساله به هم مي‌رسيم و آنگاه

خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد

 

من سردم است

من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد

اي يار اي يگانه ترين يار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»

نگاه كن كه در اينجا

زمان چه وزني دارد

و ماهيان چگونه گوشت‌هاي مرا مي‌جوند

چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي‌داري؟

 

من سردم است و از گوشواره‌هاي صدف بيزارم

من سردم است و مي‌دانم

كه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي

جز چند قطره خون

چيزي بجا نخواهد ماند.

 

خطوط را رها خواهم كرد

و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد

و از ميان شكل‌هاي هندسي محدود

به پهنه‌هاي حسي وسعت پناه خواهم برد

من عريانم، عريانم، عريانم

مثل سكوت‌هاي ميان كلام‌هاي محبت عريانم

و زخم‌هاي من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق.

من اين جزيره‌ي سرگردان را

از انقلاب اقيانوس

و انفجار كوه گذر داده‌ام

و تكه‌تكه شدن، راز آن وجود متحدي بود

كه از حقيرترين ذره‌هايش آفتاب به دنيا آمد.

 

سلام اي شب معصوم!

سلام اي شبي كه چشم‌هاي گرگ بيابان را

به حفره‌هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي‌كني

و در كنار جويبارهاي تو، ارواح بيدها

ارواح مهربان تبرها را مي‌بويند

من از جهان بي‌تفاوتي فكرها و حرف‌ها و صداها مي‌آيم

و اين جهان به لانه‌ي ماران مانند است

و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست

كه همچنان كه ترا مي‌بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا مي‌بافند.

 

سلام اي شب معصوم!

 

ميان پنجره و ديدن

هميشه فاصله ايست.

چرا نگاه نكردم؟

مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر مي‌كرد . . .

 

چرا نگاه نكردم؟

انگار مادرم گريسته بود آنشب

آنشب كه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت

آنشب كه من عروس خوشه‌هاي اقاقي شدم

آنشب كه اصفهان پر از طنين كاشي آبي بود،

و آنكسي كه نيمه‌ي من بود، به درون نطفه‌ي من بازگشته بود

و من در آينه مي‌ديدمش،

كه مثل آينه پاكيزه بود و روشن بود

و ناگهان صدايم كرد

و من عروس خوشه‌هاي اقاقي شدم . . .

 

انگار مادرم گريسته بود آنشب.

چه روشنايي بيهوده‌اي در اين دريچه‌ي مسدود سركشيد

چرا نگاه نكردم ـ

تمام لحظه‌هاي سعادت مي‌دانستند

كه دست‌هاي تو ويران خواهد شد

و من نگاه نكردم

تا آنزمان كه پنجره‌ي ساعت

گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن زن كوچك برخوردم

كه چشم هايش، مانند لانه‌هاي خالي سيمرغان بودند

و آنچنان كه در تحرك ران‌هايش مي‌رفت

گوئي بكارت رؤياي پرشكوه مرا

با خود بسوي بستر شب مي‌برد.

 

آيا دوباره گيسوانم را

در باد شانه خواهم زد؟

آيا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم كاشت؟

و شمعداني‌ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آيا دوباره روي ليوان‌ها خواهم رقصيد؟

آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد؟

 

به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»

گفتم: «هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد

بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم»

 

انسان پوك

انسان پوك پر از اعتماد

نگاه كن كه دندان‌هايش

چگونه وقت جويدن سرود مي‌خوانند

و چشم‌هايش

چگونه وقت خيره‌شدن مي‌درند

و او چگونه از كنار درختان خيس مي‌گذرد:

صبور،

سنگين،

سرگردان.

 

در ساعت چهار

در لحظه‌اي كه رشته‌هاي آبي رگ‌هايش

مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش

بالا خزيده‌اند

و در شقيقه‌هاي منقلبش آن هجاي خونين را

تكرار مي‌كنند

ـ سلام

ـ سلام

آيا تو

هرگز آن چهار لاله‌ي آبي را

بوئيده‌اي؟ . . .

 

زمان گذشت

زمان گذشت و شب روي شاخه‌هاي لخت اقاقي افتاد

شب پشت شيشه‌هاي پنجره سر مي‌خورد

و با زبان سردش

ته مانده‌هاي روز رفته را به درون مي‌كشد

 

من از كجا مي‌آيم؟

من از كجا مي‌آيم؟

كه اينچنين به بوي شب آغشته‌ام؟

هنوز خاك مزارش تازه‌ست

مزار آن دو دست سبز جوان را مي‌گويم . . .

 

چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه‌ترين يار

چه مهربان بودي وقتي دروغ مي‌گفتي

چه مهربان بودي وقتي كه پلك‌هاي آينه را مي‌بستي

و چلچراغ‌ها را

از ساقه‌هاي سيمي مي‌چيدي

و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي‌بردي

تا آن بخار گيج كه دنباله‌ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي‌نشست

 

و آن ستاره‌هاي مقوايي

به گرد لايتناهي مي‌چرخيدند.

چرا كلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه‌ي ديدار ميهمان كردند!

چرا نوازش را

به حجب گيسوان باكرگي بردند؟

نگاه كن كه در اينجا

چگونه جان آنكسي كه با كلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رميدن آراميد

به تيرهاي توهم

مصلوب گشته است.

و جاي پنج شاخه‌ي انگشت‌هاي تو

كه مثل پنج حرف حقيقت بودند

چگونه روي گونه او مانده‌ست.

 

سكوت چيست، چيست، چيست اي يگانه‌ترين يار؟

سكوت چيست بجز حرف‌هاي ناگفته

من از گفتن مي‌مانم، اما زبان گنجشكان

زبان زندگي جمله‌هاي جاري جشن طبيعت‌ست.

زبان گنجشكان يعني: بهار. برگ. بهار.

زبان گنجشكان يعني: نسيم. عطر. نسيم.

زبان گنجشكان در كارخانه مي‌ميرد.

 

اين كيست اين كسي كه روي جاده‌ي ابديت

بسوي لحظه‌ي توحيد مي‌رود

و ساعت هميشگيش را

با منطق رياضي تفريق‌ها و تفرقه‌ها كوك مي‌كند.

اين كيست اين كسي كه بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمي‌داند

آغاز بوي ناشتايي مي‌داند

اين كيست اين كسي كه تاج عشق به سر دارد

و در ميان جامه‌هاي عروسي پوسيده‌ست.

 

پس آفتاب سرانجام

در يك زمان واحد

بر هر دو قلب نااميد نتابيد.

تو از طنين كاشي آبي تهي شدي.

 

و من چنان پرم كه روي صدايم نماز مي‌خوانند . . .

 

جنازه‌هاي خوشبخت

جنازه‌هاي ملول

جنازه‌هاي ساكت متفكر

جنازه‌هاي خوش برخورد، خوش خوراك

در ايستگاه‌هاي وقت‌هاي معين

و در زمينه‌ي مشكوك نورهاي موقت

و شهوت خريد ميوه‌هاي فاسد بيهودگي . . .

آه،

چه مردماني در چار راه ها نگران حوادثند

و اين صداي سوت‌هاي توقف

در لحظه‌اي كه بايد، بايد، بايد

مردي به زير چرخ‌هاي زمان له شود

مردي كه از كنار درختان خيس مي‌گذرد . . .

 

من از كجا مي‌آيم؟

 

به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»

گفتم: «هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد

بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»

 

سلام اي غرابت تنهائي

اتاق را به تو تسليم مي‌كنم

چرا كه ابرهاي تيره هميشه

پيغمبران آيه‌هاي تازة تطهيرند

و در شهادت يك شمع

راز منوري است كه آنرا

آن آخرين و آن كشيده‌ترين شعله خوب مي‌داند.

 

ايمان بياوريم

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

ايمان بياوريم به ويرانه‌هاي باغ‌هاي تخيل

به داس‌هاي واژگون شده‌ي بي‌كار

و دانه‌هاي زنداني

نگاه‌كن كه چه برفي مي‌بارد . . .

 

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

كه زير بارش يكريز برف مدفون شد

و سال ديگر، وقتي بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه مي‌شود

و در تنش فوران مي‌كنند

فواره‌هاي سبز ساقه‌هاي سبكبار

شكوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه‌ترين يار

 

اينمان بياوريم به آغاز فصل سرد . . .

 


[ايمان بياوريم به آغاز فرد سرد ] [ پرنده مردني است] [ پنجره] [دختر و بهار] [ دريايي][ ديدار تلخ][ ديو شب][ رميده][ شعله رميده][ كسي كه مثل هيچ كس نيست ] [يادي از گذشته ]                             

پرنده مردني است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ايوان مي‌روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده‌ي شب مي‌كشم

چراغ‌هاي رابطه تاريكند

چراغ‌هاي رابطه تاريكند

 

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك‌ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردني‌ست

 


[ايمان بياوريم به آغاز فرد سرد ] [ پرنده مردني است] [ پنجره] [دختر و بهار] [ دريايي][ ديدار تلخ][ ديو شب][ رميده][ شعله رميده][ كسي كه مثل هيچ كس نيست ] [يادي از گذشته ]                             

پنجره

يك پنجره براي ديدن

يك پنجره براي شنيدن

يك پنجره كه مثل حلقه‌ي چاهي

در انتهاي خود به قلب زمين مي‌رسد

و باز مي‌شود بسوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ

يك پنجره كه دست‌هاي كوچك تنهايي را

از بخشش شبانه‌ي عطر ستاره‌هاي كريم

سرشار مي‌كند.

و مي‌شود از آنجا

خورشيد را به غربت گل‌هاي شمعداني مهمان كرد

يك پنجره براي من كافيست.

من از ديار عروسك‌ها مي‌آيم

از زير سايه‌هاي درختان كاغذي

در باغ يك كتاب مصور

از فصل‌هاي خشك تجربه‌هاي عقيم دوستي و عشق

در كوچه‌هاي خاكي معصوميت

از سال‌هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا

در پشت ميزهاي مدرسه‌ي مسلول

از لحظه‌اي كه بچه‌ها توانستند

بر روي تخته حرف «سنگ» را بنويسند

و سارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند.

 

من از ميان ريشه‌هاي گياهان گوشتخوار مي‌آيم

و مغز من هنوز

لبريز از صداي وحشت پروانه‌اي‌ست كه او را

در دفتري به سنجاقي

مصلوب كرده بودند.

 

وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ‌هاي مرا تكه‌تكه مي‌كردند.

وقتي كه چشم‌هاي كودكانه‌ي عشق مرا

با دستمال تيره‌ي قانون مي‌بستند

و از شقيقه‌هاي مضطرب آرزوي من

فواره‌هاي خون به بيرون مي‌پاشيد

وقتي كه زندگي من ديگر

چيزي نبود، هيچ چيز بجز تيك‌تاك ساعت ديواري

دريافتم، بايد. بايد. بايد.

ديوانه‌وار دوست بدارم.

 

يك پنجره براي من كافيست

يك پنجره به لحظه‌ي آگاهي و نگاه و سكوت

اكنون نهال گردو

آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگ‌هاي جوانش

معني كند

از آينه بپرس

نام نجات دهنده‌ات را

آيا زمين كه زير پاي تو مي‌لرزد

تنهاتر از تو نيست؟

پيغمبران، رسالت ويراني را

با خود به قرن ما آوردند

اين انفجارهاي پياپي،

و ابرهاي مسموم،

آيا طنين آيه‌هاي مقدس هستند؟

اي دوست، اي برادر، اي همخون

وقتي به ماه رسيدي

تاريخ قتل‌عام گل‌ها را بنويس.

 

هميشه خواب‌ها

از ارتفاع ساده‌لوحي خود پرت مي‌شوند و مي‌ميرند

من شبدر چهارپري را مي‌بويم

كه روي گور مفاهيم كهنه روييده‌ست

آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟

آيا دوباره من از پله‌هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت

تا به خداي خوب، كه در پشت‌بام خانه قدم مي‌زند سلام بگويم؟

 

حس مي‌كنم كه وقت گذشته‌ست

حس مي‌كنم كه «لحظه» سهم من از برگ‌هاي تاريخ است

حس مي‌كنم كه ميز فاصله‌ي كاذبي‌ست در ميان گيسوان من و دست‌هاي

اين غريبه‌ي غمگين

حرفي به من بزن

آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را بتو مي‌بخشد

جز درك حس زنده بودن از تو چه مي‌خواهد؟

 

حرفي به من بزن

من در پناه پنجره‌ام

با آفتاب رابطه دارم.

 


[ايمان بياوريم به آغاز فرد سرد ] [ پرنده مردني است] [ پنجره] [دختر و بهار] [ دريايي][ ديدار تلخ][ ديو شب][ رميده][ شعله رميده][ كسي كه مثل هيچ كس نيست ] [يادي از گذشته ]                             

دختر و بهار

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت

اي دختر بهار حسد مي برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستي ترا

با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو

 

بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي

با ناز مي گشود دو چشمان بسته را

مي شست كاكلي به لب آب نقره فام

آن بال هاي نازك زيباي خسته را

 

خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشني دلكشي دويد

موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او

رازي سرود و موج بنرمي از او رميد

 

خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار

ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم

دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار

اي بس بهارها كه بهاري نداشتم

 

خورشيد تشنه كام در آنسوي آسمان

گوئي ميان مجمري از خون نشسته بود

مي رفت روز و خيره در انديشه ئي غريب

دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

[ايمان بياوريم به آغاز فرد سرد ] [ پرنده مردني است] [ پنجره] [دختر و بهار] [ دريايي][ ديدار تلخ][ ديو شب][ رميده][ شعله رميده][ كسي كه مثل هيچ كس نيست ] [يادي از گذشته ]                             

دريائي

يك روز بلند آفتابي

در آبي بي كران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها

 

چشمان تو رنگ آب بودند

آندم كه ترا در آب ديدم

در غربت آن جهان بي شكل

گوئي كه ترا به خواب ديدم

 

از تو تا من سكوت و حيرت

از من تا تو نگاه و ترديد

ما را مي خواند مرغي از دور

مي خواند بباغ سبز خورشيد

 

در ما تب تند بوسه مي سوخت

ما تشنة خون شور بوديم

در زورق آب هاي لرزان

بازيچة عطر و نور بوديم

 

مي زد, مي زد, درون دريا

از دلهرة فرو كشيدن

امواج, امواج ناشكيبا

در طغيان بهم رسيدن

 

دستانت را دراز كردي

چون جريان هاي بي سرانجام

لب هايت با سلام بوسه

ويران گشتند روي لب هام

 

يك لحظه تمام آسمان را

در هاله ئي از بلور ديدم

خود را و ترا و زندگي را

در دايره هاي نور ديدم

 

گوني كه نسيم داغ دوزخ

پيچيد ميان گيسوانم

چون قطره ئي از طلاي سوزان

عشق تو چكيد بر لبانم

 

آنگاه ز دوردست دريا

امواج بسوي ما خزيدند

بي آنكه مرا بخويش آرند

آرام ترا فرو كشيدند

 

پنداشتم آن زمان كه عطري

باز از گل خواب ها تراويد

يا دست خيال من تنت را

از مرمر آب ها تراشيد

 

پنداشتم آن زمان كه رازيست

در زاري و هايهاي دريا

شايد كه مرا بخويش مي خواند

در غربت خود, خداي دريا

 


[ايمان بياوريم به آغاز فرد سرد ] [ پرنده مردني است] [ پنجره] [دختر و بهار] [ دريايي][ ديدار تلخ][ ديو شب][ رميده][ شعله رميده][ كسي كه مثل هيچ كس نيست ] [يادي از گذشته ]                             

ديدار تلخ

به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشة اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي, آتش جاويدي را

 

ديدمت, واي چه ديداري واي

اين چه ديدار دلازاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

كه مرا با تو سر و كاري بود

 

ديدمت, واي چه ديداري واي

نه نگاهي, نه لب پرنوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي

 

اين چه عشقي است كه در دل دارم

مي گريزي ز من و در طلبت

من از اين عشق چه حاصل دارم

باز هم كوشش باطل دارم

 

باز لب هاي عطش كردة من

لب سوزان ترا مي جويد

مي تپد قلبم و با هر تپشي

قصة عشق ترا مي گويد

 

بخت اگر از تو جدايم كرده

مي گشايم گره از بخت, چه باك

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بكشد تا به سرپردة خاك

 

خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره كردي, اي مرد

شعر من شعلة احساس منست

تو مرا شاعره كردي, اي مرد

 

آتش عشق به چشمت يكدم

جلوه ئي كرد و سرابي گرديد

تا مرا واله و بي سامان ديد

نقش افتاده بر آبي گرديد

 

در دلم آرزوئي بود كه مرد

لب جانبخش ترا بوسيدن

بوسه جان داد بروي لب من

ديدمت, ليك دريغ از ديدن

 

سينه اي, تا كه بر آن سر بنهم

دامني تا كه بر آن ريزم اشك

آه, اي آنكه غم عشقت نيست

مي برم بر تو و بر قلبت رشك

 

به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشة اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي, آتش جاويدي را

 

 


[ايمان بياوريم به آغاز فرد سرد ] [ پرنده مردني است] [ پنجره] [دختر و بهار] [ دريايي][ ديدار تلخ][ ديو شب][ رميده][ شعله رميده][ كسي كه مثل هيچ كس نيست ] [يادي از گذشته ]                             

ديو شب

لاي لاي، اي پسر كوچك من

ديده بربند، كه شب آمده است

ديده بربند، كه اين ديو سياه

خون به كف خنده به لب آمده است

 

سر به دامان من خسته گذار

گوش كن بانگ قدم هايش را

كمر نارون پير شكست

تا كه بگذاشت بر آن پايش را

 

آه، بگذار كه بر پنجره ها

پرده ها را بكشم سرتاسر

با دو صد چشم پر از آتش و خون

مي كشد دمبدم از پنجره سر

 

از شرار نفسش بود كه سوخت

مرد چوپان به دل دشت خموش

واي، آرام كه اين زنگي مست

پشت در داده به آواي تو گوش

 

يادم آيد كه چو طفلي شيطان

مادر خستة خود را آزرد

ديو شب از دل تاريكي ها

بي خبر آمد و طفلك را برد

 

شيشة پنجره ها مي لرزيد

تا كه او نعره زنان مي آمد

بانگ سر داده كه كو آن كودك

گوش كن، پنجه به در مي سايد

 

نه برو، دور شو اي بد سيرت

دور شو از رخ تو بيزارم

كي تواني بربائيش از من

تا كه من در بر او بيدارم

 

ناگهان خاموشي خانه شكست

ديو شب بانگ برآورد كه آه

بس كن اي زن كه نترسم از تو

دامنت رنگ گناهست، گناه

 

ديوم اما تو ز من ديوتري

مادر و دامن ننگ آلوده

آه، بردار سرش از دامن

طفلك پاك كجا آسوده

 

بانگ مي ميرد و در آتش درد

مي گدازد دل چون آهن من

مي كنم ناله كه كامي، كامي

واي بردار سر از دامن من

 


[ايمان بياوريم به آغاز فرد سرد ] [ پرنده مردني است] [ پنجره] [دختر و بهار] [ دريايي][ ديدار تلخ][ ديو شب][ رميده][ شعله رميده][ كسي كه مثل هيچ كس نيست ] [يادي از گذشته ]                             

رميده

نمي دانم چه مي خواهم خدايا

به دنبال چه مي گردم شب و روز

چه مي جويد نگاه خستة من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

 

ز جمع آشنايان مي گريزم

به كنجي مي خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگي ها

به بيمار دل خود مي دهم گوش

 

گريزانم از اين مردم كه با من

بظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پيرايه بستند

 

از اين مردم, كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلي خوشبو شكفتند

ولي آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه اي بدنام گفتند

 

دل من, اي دل ديوانة من

كه مي سوزي ازين بيگانگي ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدارا, بس كن اين ديوانگي ها

 

[ايمان بياوريم به آغاز فرد سرد ] [ پرنده مردني است] [ پنجره] [دختر و بهار] [ دريايي][ ديدار تلخ][ ديو شب][ رميده][ شعله رميده][ كسي كه مثل هيچ كس نيست ] [يادي از گذشته ]                             

 

شعلة رميده

مي بندم اين دو چشم پرآتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و پر تپش نشود قلبم

از شعلة نگاه پريشانش

 

مي بندم اين دو چشم پرآتش را

تا بگذرم ز وادي رسوائي

تا قلب خامشم نكشد فرياد

رو مي كنم به خلوت و تنهائي

 

اي رهروان خسته چه مي جوئيد

در اين غروب سرد ز احوالش

او شعلة رميدة خورشيد است

بيهوده مي دويد به دنبالش

 

او غنچة شكفتة مهتابست

بايد كه موج نور بيفشاند

بر سبزه زار شب زدة چشمي

كاو را بخوابگاه گنه خواند

 

بايد كه عطر بوسة خاموشش

با ناله هاي شوق بياميزد

در گيسوان آن زن افسونگر

ديوانه وار عشق و هوس ريزد

 

بايد شراب بوسه بياشامد

از ساغر لبان فريبائي

مستانه سرگذارد و آرامد

بر تكيه گاه سينة زيبائي

 

اي آرزوي تشنه به گرد او

بيهوده تار عمر چه مي بندي؟

روزي رسد كه خسته و وامانده

بر اين تلاش بيهوده مي خندي

 

آتش زنم به خرمن اميدت

با شعله هاي حسرت و ناكامي

اي قلب فتنه جوي گنه كرده

شايد دمي ز فتنه بيارامي

 

مي بندمت به بند گران غم

تا سوي او دگر نكني پرواز

اي مرغ دل كه خسته و بيتابي

دمساز باش با غم او, دمساز

 

[ايمان بياوريم به آغاز فرد سرد ] [ پرنده مردني است] [ پنجره] [دختر و بهار] [ دريايي][ ديدار تلخ][ ديو شب][ رميده][ شعله رميده][ كسي كه مثل هيچ كس نيست ] [يادي از گذشته ]                             

 

كسي كه مثل هيچكس نيست

من خواب ديده‌ام كه كسي مي‌آيد

من خواب يك ستاره‌ي قرمز ديده‌ام

و پلك چشمم هي مي‌پرد

و كفش‌هايم هي جفت مي‌شوند

و كور شوم

اگر دروغ بگويم

من خواب آن ستاره‌ي قرمز را

وقتي كه خواب نبودم ديده‌ام

كسي مي‌آيد

كسي مي‌آيد

كسي ديگر

كسي بهتر

كسي كه مثل هيچكس نيست، مثل پدر نيست، مثل انسي نيست، مثل يحيي

نيست، مثل مادر نيست

و مثل آنكسي‌ست كه بايد باشد

و قدش از درخت‌هاي خانه‌ي معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سيد جواد هم

كه رفته است

و رخت پاسباني پوشيده است نمي‌ترسد

و از خود سيد جواد هم كه تمام اتاق‌هاي منزل ما مال اوست نمي‌ترسد

و اسمش آنچنانكه مادر

در اول نماز و در آخر نماز صدايش مي‌كند

يا قاضي القضات است

يا حاجت الحاجات است

و مي‌تواند

تمام حرف‌هاي سخت كتاب كلاس سوم را

با چشم‌هاي بسته بخواند

و مي‌تواند حتي هزار را

بي‌آنكه كم بيآورد از روي بيست ميليون بردارد

و مي‌تواند از مغازه‌ي سيد جواد، هر چقدر كه لازم دارد، جنس نسيه بگيرد

و مي‌تواند كاري كند كه لامپ «الله»

كه سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود

دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان

روشن شود

آخ . . .

چقدر روشني خوبست

چقدر روشني خوبست

و من چقدر دلم مي‌خواهد

كه يحيي

يك چارچرخه داشته باشد

و يك چراغ زنبوري

و من چقدر دلم مي‌خواهد

كه روي چارچرخه‌ي يحيي ميان هندوانه‌ها و خربزه‌ها بنشينم

و دور ميدان محمديه بچرخم

آخ . . .

چقدر دور ميدان چرخيدن خوبست

چقدر روي پشت بام خوابيدن خوبست

چقدر باغ ملي رفتن خوبست

چقدر مزه‌ي پپسي خوبست

چقدر سينماي فردين خوبست

و من چقدر از همه‌ي چيزهاي خوب خوشم مي‌آيد

و من چقدر دلم مي‌خواهد

كه گيس دختر سيد جواد را بكشم

 

چرا من اينهمه كوچك هستم

كه در خيابان‌ها گم مي‌شوم

چرا پدر كه اينهمه كوچك نيست

و در خيابان ها هم گم نمي‌شود

كاري نمي‌كند كه آنكسي كه بخواب من آمده‌ست، روز آمدنش را

جلو بيندازد

و مردم محلة كشتارگاه

كه خاك باغچه هاشان هم خونيست

و آب حوض‌هاشان هم خونيست

و تخت كفش‌هاشان هم خونيست

چرا كاري نمي‌كنند

چرا كاري نمي‌كنند

 

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

 

من پله‌هاي پشت بام را جارو كرده‌ام

و شيشه‌هاي پنجره را هم شسته‌ام

چرا پدر فقط بايد

در خواب، خواب ببيند

 

من پله‌هاي پشت بام را جارو كرده‌ام

و شيشه‌هاي پنچره را هم شسته‌ام

 

كسي مي‌آيد

كسي مي‌آيد

كسي كه در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدايش با ماست

كسي كه آمدنش را

نمي‌شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

كسي كه زير درخت‌هاي كهنه‌ي يحيي بچه كرده است

و روز به روز

بزرگ مي‌شود، بزرگتر مي‌شود

كسي از باران، از صداي شرشر باران، از ميان پچ و پچ گل‌هاي اطلسي

 

كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي‌آيد

و سفره را مي‌اندازد

و نان را قسمت مي‌كند

و پپسي را قسمت مي‌كند

و باغ ملي را قسمت مي‌كند

و شربت سياه‌سرفه را قسمت مي‌كند

و روز اسم نويسي را قسمت مي‌كند

و نمره‌ي مريضخانه را قسمت مي‌كند

و چكمه‌هاي لاستيكي را قسمت مي‌كند

و سينماي فردين را قسمت مي‌كند

درخت‌هاي دختر سيد جواد را قسمت مي‌كند

و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت مي‌كند

و سهم ما را هم مي‌دهد

من خواب ديده‌ام . . .

 

[ايمان بياوريم به آغاز فرد سرد ] [ پرنده مردني است] [ پنجره] [دختر و بهار] [ دريايي][ ديدار تلخ][ ديو شب][ رميده][ شعله رميده][ كسي كه مثل هيچ كس نيست ] [يادي از گذشته ]                             

يادي از گذشته

شهريست در كنارة آن شط پر خروش

با نخل هاي در هم و شب هاي پر ز نور

شهريست در كنارة آن شط و قلب من

آنجا اسير پنجة يك مرد پرغرور

 

شهريست در كنارة آن شط كه سال هاست

آغوش خود به روي من و او گشوده است

بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل

او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است

 

آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام

با جادوي محبت خود قلب سنگ او

آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق

در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او

 

ما رفته ايم در دل شب هاي ماهتاب

با قايقي به سينة امواج بي كران

بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب

بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان

 

بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر

بوسيده ام دو ديدة در خواب رفته را

در كام موج دامنم افتاده است و او

بيرون كشيده دامن در آب رفته را

 

اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت

اي شهر پر خروش, ترا ياد مي كنم

دل بسته ام به او و تو او را عزيزدار

من باخيال او دل خود شاد مي كنم

[ايمان بياوريم به آغاز فرد سرد ] [ پرنده مردني است] [ پنجره] [دختر و بهار] [ دريايي][ ديدار تلخ][ ديو شب][ رميده][ شعله رميده][ كسي كه مثل هيچ كس نيست ] [يادي از گذشته ]                             

 
 

 

Back