هر كس خواست قدم در اين راه نهد ، نهى كرديم او را ، از كنارش كه گذشتيم ، فردا كه سراغش را گرفتيم

گفتند عاشق شده است ! كس ديگر ديديم مى خواهد پا در اين راه نهد ، از قصه ها برايش گفتيم ، از خاطرات

عاشقان روايت كرديم برايش ، ترسانديمش كه اين راه تو نيست او بى توجه از كنارمان گذشت و در آن وارد شد .
بر آن چراغ قرمز گذاشتيم از آن گذشتند و از جريمه اش نهراسيدند ، بر در آن تابلوى عبور ممنوع نهاديم از آن

گذشتند و به عواقبش فكر نكردند .
به شركت گاز گفتيم بر وروديش كانالى حفر كند ، كرد و از كانال گذشتند و وارد آن راه گشتند . به شهردارى

گفتيم بر وروديش مانعى گذاشت ، قد بلند ها از روى آن پريدند و كوتاه قدها از زير آن گذشتند و سرانجام بر در

آن ديوارى از همان جنس ديوار چين _ البته ژاپنى آن را ! _ كشيديم ، فردايش ديديم ديوار سوراخ شده و از آن

وارد مى شوند و بر روى ديوار ، سرخ رنگ نوشته بود :
راهى است راه عشق كه هيچش كناره نيست
                                    آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
                                                        هر گه كه دل به عشق دهى خوش دمى بود
                   در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
                                                                                    ما نيز سر خم كرديم و از آن سوراخ گذشتيم !

آسمان آبی است
زمين شفاف است
نسيم خنک و گويا می وزد
و گيسوانِ سياهم را می رقصاند
من به او عاشقم
و او با من نا آشنا
مرا به ترنم هر چه عشق است در آبیِ شفافِ عشقش همرقص نسيم سازيد
تا
بگويمتان
که دوستش دارم
به آئينه نگاه می کنم
به چشمانش سلام می دهم
مدتی است که او را به سرنوشت سپرده ام
هنوز هم تکه هايی از احساسش در کوچه های سرنوشت پرسه می زنند
شيشهء شفافِ نگاهش ترک برداشته
چقدر ناآشنا شده
من به چه اندازه از او دور شده ام؟
نمی دانم به اين نگاهِ شکسته چه بگويم !؟
او در انزوایِ خاطراتش گوشهء تاريک تنهائيهايش را می جويد
و من
در اين سوی آئينه به اميدهای ناپايدار دل خوش کرده ام
و شادم
و به گيسوانم گلهای ياس را وصله می زنم
و شانه بر موجهای مرطوبش می کشم
تا به ديداری دل شاد کنم
تا به تبسمی دل شاد کنم
تا به نوازشی دل شاد کنم
اما او در آن انتهای ساکت
با نگاهِ خاموش و آرامش
:به من می گويد
باز هم خود را فريب می دهی؟
ساعت ضربه می زند
بايد بروم
او می آيد
او می آيد؟؟؟
شايد
من بايد بروم شايد بيايد
خود را بارِ ديگر ورنداز می کنم
خوب است
در را می بندم
در پس در نگاهِ خاموش و شکسته ای لبخند تلخی می زند
آزادانه بينديش
بردباری را بياموز
بيشتر خنده رو باش
لحظات ناب را درياب
پيام پروردگار را به ياد داشته باش
دوستانی نو به دست آور
دوستانِ پيشين را دوباره کشف کن
به آنها بگو به آنچه می کنی عاشقی
به ژرفی احساس کن
گرفتاری را فراموش کن
دشمن را ببخش
اميدوار باش
ببال
ديوانه شو
محبت ها را بشناس
معجزه ها را ببين
کاری کن که همه به حقيقت بپيوندند
.....
ببخش و ايثار کن
اعتماد کن تا به دست آوری
گل بچين و هديه کن
به پيمانت وفادار باش
رنگين کمان ها را بجوی
به اختران خيره شو
در همه چيز زيبايی را ببين
سخت کوش باش و خردمند
بکوش تا بفهمی
عمرت را با مردم تقسيم کن
برای خود زمان را بساز
بخند از صميم دل
شادی را بگستران
بخت را بيازمای
دل بسپار
بگذار ديگران با تو همراه شوند
نو ها را بيازمای
آهسته رو
نرم خويی پيشه کن
خود را باور کن
به ديگران اعتماد کن
در آمدنِ آفتاب را بنگر
به آهنگ باران گوش کن
گذشتهء خويش را به ياد آور
گريه کن اگر به آن نياز داری
به زندگی اعتماد کن
ايمان داشته باش
از شگفتی لذت ببر
دوست را راحت جان باش
انديشه های نيکو داشته باش
به لغزشها خوش آمد بگو
از آنها بياموز
و
زندگی را ستايش کن

 

 

Back