|
[ارمغان
فرشته ] [
بي سنگر]
[
چه آرزوها]
[خفتگان]
[
فسانه]
[قاصدك
]
ارمغان فرشته
با
نوازش هاي لحن مرغكي بيدار دل
بامدادان دور شد از چشم من جادوي خواب
چون گشودم چشم, ديدم از ميان ابرها
برف زرين بارد از گيسوي گلگون, آفتاب
جوي خندان بود و من در اشك شوقش گرم گرم
گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
شانه در گيسوي من كوشيد با آثار خواب
وز
كشاكش هاش طرح گيسوانم تازه شد
سايه روشن بود روي گيتي از خورشيد و ابر
ابرها مانند مرغاني كه هر دم مي پرند
بر
زمين خسبيده نقش شاخ هاي بيد بن
گاه محو و گاه رنگين, ليك با قدي بلند
بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نيست
جز:
«كجائي مادر گمگشته؟» قصدي زآنسرود
لك
لك همسايه بالا زد سر و غليان كشيد
جفت او در آشيان خفته ست بر آن شاخ تود
آن
نشاط انگيز روح شادمان بامداد
چون محبت با چفا آميخت در غم هاي من
حزن شيريني كه هم دردست و هم درمان درد
سايه افكن شد بروح آسمان پيماي من
خنده كردم بر جبين صبح با قلبي حزين
خنده اي, اما پريشان خنده اي بي اختيار
خيره در سيماي شيرين فلك نام ترا
بر
زبان آوردم اي تابنده مه, جانانه يار
ناگهان در پرنيان ابرها باغي شكفت
وز
ميان باغ پيدا شد جمالي تابناك
آمد از آن غرفة زيباي نوراني فرود
چون فرشته آسماني پيكري پر نور و پاك
در
كنار جوي, با روئي درخشان ايستاد
وز
نگاهي روح تاريك مرا تابنده كرد
سجده بردم قامتش را, ليك قلبم مي تپيد
ديدمش كاهسته بر محجوبي من خنده كرد
من
نگفتم: كيستي؟ زيرا زبان در كام من
از
شكوه جلوه اش حرفي نمي يارست گفت
شايد او رمز نگاهم را بخود تعبير كرد
كز
لبش با عطر مستي آوري اين گل شكفت:
ـ
«اي جوان, چشمان تو مي پرسد از من كيستي
من
باين پرسان محزون تو مي گويم جواب
من
خداي ذوق و موسيقي, خداي شعر و عشق
من
خداي روشني ها, من خداي آفتاب
از
ميان ابرهاي خسته اين امواج نور
نيزه هاي تيرگي پيراي زرين من ست
خسته خاطر عاشقان هستي از كف داده را
هديه آوردن ز شهر عشق آئين من ست
نك
برايت هديه اي آورده ام از شهر عشق
تا
كه همراز تو باشد در غم شب هاي هجر
ساحلي باشد منزه تا كه درج خاطرش
گوهر اندوزد ز غم هاي تو در درياي هجر
اينك اين پاكيزه تن مرغك, ره آورد من ست
پيكري دارد چو روحم پاك و چون مويم سپيد
اين همان مرغست كاندر ماوراي آسمان
بال بر فرق خداي حسن و گل ها گستريد»
بنگر اي جانانه توران تا كه بر رخسار من
اشك هاي من خبردارت كنند از ماجرا
ديدم آن مرغك چو منقار كبود از هم گشود
مي
ستايد عشق محجوب من و حسن ترا!
[ارمغان
فرشته ] [
بي سنگر]
[
چه آرزوها]
[خفتگان]
[
فسانه]
[قاصدك
]
بي سنگر
در
هواي گرفتة پائيز
وقت بدرود شب, طلوع سحر
پيله اش را شكافت پروانه
آمد از دخمة سياه بدر.
بال ها را بشوق بر هم زد
از
نشاط تنفس آزاد
با
نگاهي حريص و آشفته
همره آرزو براه افتاد
نقش رخسار بامداد هنوز
بود پرسايه از سياهي سرد
داشت نقاش خسته از پستو
كاسة رنگ زرد مي آورد
رد
شد از دشت صبح پروانه
با
نگاهي حريص و آشفته
ديد در پيله زار دنيائي
چشم باز و بصيرت خفته
ـ
«آي! پروانگك! روي به كجا؟ . . .»
آمد از پيله زار آوائي.
«
. . . باد سرد خزان سيه كندت
چه
جنوني, چه فكر بيجائي!»
ـ
«فصل پروانه نيست فصل خزان . . .»
نيم پروانه كرمكي گفتا
«
. . . لااقل باش تا بهار آيد
لا
اقل باش . . .» محو شد آوا
رد
شد از دشت صبح پروانه
به
چمنزار نيمروز رسيد
شهر پروانه هاي زرين بال
نور جويان پشت بر خورشيد
ـ
« . . . اوه, به به . . . غريب پروانه!
از
كجائي تو با چنين خط و خال؟
شهر عشاق روشني اينجاست
شهر پروانه هاي زرين بال»
ـ
«نه غريبم من, آشنا هستم
از
شبستان شعر آمده ام
خسته از پيله هاي مسخ شده
از
سيه دخمه ام برون زده ام
همرهم, آرزو, به كلبة شعر
آردها بيخت, پروزن آويخت
بافته از دل و تنيده ز جان
خاطرم نقش حله ها انگيخت
از
شبستان شعر پارينه,
من
همان طفل ارغنون سازم.
«ارغنون»
ناله هاي روح منست
دردناكست و وحشي آوازم.
اينك از راه دور آمده ام
آرزومند آرزوي دگر
در
دلم خفته نغمه هاي حزين
از
تمناي رنگ و بوي دگر . . .»
ـ
«اوه, فرزند راه دور! بيا
هر
چه داري تو آرزو اينجاست»
بر
چمن ها نشست, پروانه.
گفت: « . . . به به, چه تازه و زيباست!»
روزها رفت و روزها آمد.
بود پروانه گرم لذت و گشت.
روزهائي, چه روزهاي خوشي,
در
چمنزار نيمروز گذشت.
تا
شبي ديد آرزوهايش
همه دل مرده اند و افسرده
گريه هاشان دروغ و بي معني ست
خنده هاشان غريب و پژمرده
گفت با خود كه نيست وقت درنگ
اين گلستان دگر نه جاي منست
من
نه مرد دروغ و تزويرم.
هر
چه هست از هواي اين چمنست
بشنيد اين سخن پرستوئي,
داستانش به آفتاب بگفت.
غم
پروانه آفتابي شد.
روزها رفت و او نه خورد و نه خفت.
ـ
«آفتاب بلند عالمگير!
من
دگر زين حجاب دلزده ام
دوست دارم پرستوئي باشم
كه
ز پروانگي كسل شده ام«
عصر تنگي كه نقشبند غروب
سايه ميزد بچهره اي روشن؛
مي
پريد از چمن پرستوئي.
ـ
«آه . . . بدرود, اي شكفته جمن!»
بال ها را بشوق بر هم زد
از
نشاط تنفس آزاد.
با
نگاهي حريص و آشفته
همره آرزو براه افتاد.
ـ
«بكجا مي روي؟ پرستوي خرد! . . .»
از
چمنزار آمد اين آوا.
ـ
« . . . لااقل باش تا بيايد صبح,
«لااقل
باش . . .» محو گشت صدا
از
چمنزار نيمروز پريد,
همره آرزو پرستوئي.
در
غبار غروب دود اندود
ديد از دور برج و باروئي.
سايه خيسانده در سواحل شب,
كهنه برجي بلند و دود زده؛
برج متروك, ديرسال, عبوس,
با
نقوشي عليل و مسخ شده.
برجبان پيركي سياه جبين
در
سكنجي نشسته مست غرور.
و
بگرد اندرش ستايشگر,
دو
سه نو پا حريف پر شر و شور.
بر
جدار هزار رخنة برج
خفته بس نقش با خطوط زمخت
حاصل عمر چند افسونگر
ميوة رنج چند شاخة لخت
گاه غمگين نگاه معصومي
از
ورم كرده چشم حيراني
گاه بر پرده اي غبار آلود
طرح گنگي ز داس دهقاني.
رهگذر بر دهان برج نشست,
گفت: «وه, اين چه برج تاريكيست!
در
پس پرده هاي نه تويش
آن
نگاه شراره بار از كيست؟»
صف
ظلمت فشرده تر مي گشت,
درة شب عميقتر مي شد.
آسمان با هزار چشم حسود
در
نظارت دقيقتر مي شد.
ـ
«هي! كه هستي؟» سكوت برج شكست.
ـ
«هي! كه هستي؟ پرندة مغموم!
مرغ سقايكي؟ پرستوئي؟»
بانگ زد برجبان در آن شب شوم.
ـ
«برج ما برج پرده دارانست,
همه كس را به برج ما ره نيست.
چه
شد اينجا گذارت افتاده ست؟
سرگذشت تو چيست؟ نام تو چيست؟»
ـ
«از شبستان شعر آمده ام,
من
سخن پيشه ام, سخنگويم.
مرغكي راهجوي و رهگذرم,
مرغ سقايك, پرستويم.
مرغ سقايكم چو مي خوانم
تشنگانرا به آب و دانة خويش.
و
پرستويم آن زمان كه كنم
عمر در كار آشيانة خويش.
دانم اينرا كه در جوار شما
كشتزاريست با هزار عطش.
آمدم كز شما بياموزم,
كه
چسان ريزم آب بر آتش
آمدم با هزار اميد بزرگ,
و
همين جام خرد و كوچك خويش
آمدم تا ازين مصب عظيم
راه درياي تشنه گيرم پيش . . .»
ـ
«برج ما جاي آشيان تو نيست»
گفت آن نغمه ساز نو پايك.
ـ
«تشنگان را بخار بايد داد,
دور شو دور, مرغ سقايك!»
صبحدم كشتزار عطشان ديد
در
كنارش فتاده پيكر غم.
در
بمنقار مرغ سقايك,
برگ سبزي لطيف, پر شبنم.
رفته در خواب, خواب جاويدان
وقت بدرود شب, طلوع سحر؛
با
تفنگي كبود و گرد آلود,
رهگذر, جنگجوي بي سنگر.
[ارمغان
فرشته ] [
بي سنگر]
[
چه آرزوها]
[خفتگان]
[
فسانه]
[قاصدك
]
چه آرزوها
درآمد:
چه آرزوها كه داشتم من و
ديگر ندارم.
چها كه مي بينم و باور
ندارم.
چها, چها؛ چها؛ كه مي بينم
و باور ندارم.
مويه:
حذر نجويم از هر چه مرا بر
سر آيد.
گو درآيد, درآيد
كه بگذر ندارد و منهم كه
بگذر ندارم.
برگشت به فرود:
اگر چه باور ندارم كه ياور
ندارم.
چه آرزوها كه داشتم من و
ديگر ندارم.
مخالف:
سپيده سر زد و من خوابم
نبرده باز.
نه خوابم كه سير ستاره و
مهتابم نبرده باز.
چه آرزوها كه داشتيم و دگر
نداريم,
خبر نداريم.
خوشا كزين بستر؛ ديگر, سر
بر نداريم.
برگشت:
در اين غم, چون شمع ماتم,
عجب كه از گريه آبم نبرده
باز.
چها چها چها كه مي بينم و
باور ندارم.
چه آرزوها كه داشتم من و
ديگر ندارم.
[ارمغان
فرشته ] [
بي سنگر]
[
چه آرزوها]
[خفتگان]
[
فسانه]
[قاصدك
]
خفتگان
خفتگان نقش قالي, دوش با
من خلوتي كردند.
رنگشان پرواز كرده با گذشت
ساليان دور,
و نگاه اين يكيشان از نگاه
آن دگر مهجور,
با من و دردي كهن, تجديد
عهد صحبتي كردند.
من به رنگ رفته شان, وز
تار و پود مرده شان, بيمار,
و نقوش در هم و افسرده
شان, غمبار,
خيره ماندم سخت و لختي
حيرتي كردم.
ديدم ايشان هم ز حال و
حيرت من حيرتي كردند.
من نمي گفتم كجايند آن همه
بافندة رنجور,
روز را با چند پاس از شب
به (خلط سينه ئي در مزبل افتاده بنام) سكه ئي مزدور؛
يا كجايند آن همه ريسنده و
چوپان و گله ي خوش چرا, در دشت و در دامن,
يا كجا گل ها و ريحان هاي
رنگ افكن؛
من نمي رفتم براه دور.
بهمين نزديك ها انديشه مي
كردم؛ همين شش سال و اندي پيش
كه پدرم آزاد از تشويش, بر
اين خفتگان مي هشت گام خويش.
ياد از او كردم كه اينك
سركشيده زير بال خاك و خاموشي,
پرده بسته بر حديثش عنكبوت
پير و بي رحم فراموشي.
لاجرم زي شهربند رازهاي
تيرة هستي,
شطي از دشنام و نفرين را
روان با قطره اشك عبرتي كردم.
ديدم ايشان نيز
سوي من گفتي نگاه عبرتي
كردند.
گفتم: «اي گل ها و ريحان
هاي رويان بر مزار او!
اي بي آزرمان زيبارو!
اي دهان هاي مكنده ي هستي
بي اعتبار او!
رنگ و نيرنگ شما آيا
كدامين رنگسازي را بكار آيد؛
بيندش چشم و پسندد دل,
چون بسير مرغزاري, بوده
روزي گور زار, آيد؟»
خواندم اين پيغام و
خنديدم,
و, به دل, ز انبوه پيغام
آوران هم غيبتي كردم.
خفتگان نقش قالي همنوا با
من,
مي شنيدم كز خدا هم غيبتي
كردند.
[ارمغان
فرشته ] [
بي سنگر]
[
چه آرزوها]
[خفتگان]
[
فسانه]
[قاصدك
]
فسانه
گويا دگر فسانه به پايان رسيده بود.
ديگر نمانده بود برايم بهانه اي.
جنبيد مشت مرگ و در آن خاك سرد گور,
مي
خواست پر كند
روح مرا, چو روزن تاريكخانه اي.
اما بسان بازپسين پرسشي كه هيچ
ديگر نه پرسشي ست از آن پس نه پاسخي؛
چشمي كه خوشترين خبر سرنوشت بود؛
از
آشيان سادة روحي فرشته وار؛
كز
روشني چو پنجره اي از بهشت بود؛
خنديد با ملامت, با مهر, با غرور,
با
حالتي كه خوشتر از آن كس نديده است؛
كاي تخته سنگ پير!
آيا دگر فسانه به پايان رسيده است؟
چشمم پريد ناگه و گوشم كشيد سوت.
خون در رگم دويد.
ـ
امشب صليب رسم كنيد, اي ستاره ها ـ
برخاستم ز بستر تاريكي و سكوت.
گوئي شنيدم از نفس گرم اين پيام
عطر نوازشي كه دل از ياد برده بود.
اما دريغ, كاين دل خوشباورم هنوز
باور نكرده بود؛
كآورده را به همره خود باد برده بود!
گوئي خيال بود, شبح بود, سايه بود.
يا
آن ستاره بود كه يك لمحه زاد و مرد.
چشمك زد و فسرد.
لشكر نداشت در پي, تنها طلايه بود.
اي
آخرين دريچة زندان عمر من!
اي
واپسين خيال شبح وار سايه رنگ!
از
پشت پرده هاي بلورين اشك خويش,
با
ياد دلفريب تو بدرود مي كنم.
روح ترا و هرزه درايان پست را,
با
اين وداع تلخ ملولانة نجيب,
خشنود مي كنم.
من
لولي ملامتي و پير و مرده دل,
تو
كولي جوان و بي آرام و تيز دو؛
رنجور مي كند نفس پير من ترا,
حق
داشتي, برو.
احساس مي كنم كه ملولي ز صحبتم,
آن
پاكي و زلالي لبخند در تو نيست.
و
آن جلوه هاي قدسي ديگر نمي كني.
مي
بينمت ز دور و دلم مي تپد ز شوق,
مي
بينيم برابر و سر بر نمي كني.
اين رنج كاهدم كه تو نشناختي مرا,
در
من ريا نبود, صفا بود هر چه بود؛
من
روستائيم؛ نفسم پاك و راستين
باور نمي كنم كه تو باور نمي كني.
اين سرگذشت ليلي و مجنون نبود ( ـ آه,
شرم آيدم ز چهرة معصوم دخترم ـ )
حتي نبود قصة يعقوب ديگري؛
اين صحبت دو روح جوان, از دو مرد بود,
يا
الفت بهشتي كبك و كبوتري.
اما چه نادرست درآمد حساب من!
از
ما دو تن يكي نه چنين بود, اي دريغ.
غمز و فريبكاري مشتي حسود نيز
ما
را چو دشمني به كمين بود, اي دريغ.
مسموم كرد روح مرا بي صفائيت,
بدرود, اي رفيق مي و يار مستي ام!
من
خردي تو ديدم و بخشايمت به مهر.
ور
نيز ديده اي تو, ببخشاي پستي ام.
من
ماندم و ملال و غمم, رفته اي تو شاد,
با
حالتي كه بدتر از آن كس نديده است.
اي
چشمة جوان!
گويا دگر فسانه به پايان رسيده است.
[ارمغان
فرشته ] [
بي سنگر]
[
چه آرزوها]
[خفتگان]
[
فسانه]
[قاصدك
]
قاصدك
قاصدك! هان, چه خبر آوردي؟
از كجا, وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي, اما, اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و
دياري ـ باري,
برو آنجا كه بود چشمي و
گوشي با كس,
برو آنجا كه ترا منتظرند.
قاصدك!
در دل من همه كورند و
كرند.
دست بردار ازين در وطن
خويش غريب.
قاصد تجربه هاي همه تلخ,
با دلم مي گويد
كه دروغي تو, دروغ؛
كه فريبي تو, فريب.
قاصدك! هان, ولي . . . آخر
. . . اي واي!
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام, آي! كجا رفتي؟ آي
. . .!
راستي آيا جائي خبري هست
هنوز؟
مانده خاكستر گرمي, جائي؟
در اجاقي ـ طمع شعله نمي
بندم ـ خردك شرري هست هنوز؟
قاصدك!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند.
[ارمغان
فرشته ] [
بي سنگر]
[
چه آرزوها]
[خفتگان]
[
فسانه]
[قاصدك
]
|